اندر احوالات گل پسرم....
سلام کنجد مامان ... امروز که دارم برات مینویسم چند روزیبیشتر به تولدت نمونده ....و من مثل پارسال که باشوق و بی صبری منتظر اومدنت بودم امسال هم منتظر تولدتم ... چقدر زود گذشت این یک سال ، راستش رو بخوای دوست ندارم این لحظات تموم بشه ، یه حس دوگانه ای دارم هم دوست دارم زودتر بزرگ بشی راه بری حرف بزنی و هم دوست دارم همین قدی بمونی که فقط واسه خودم باشی ... وقتی میای تو بغلم و میچسبی بهم احساس غرور میکنم . وقتی داری تند تند شیر میخوری و با اون چشمای خوشگلت زل میزنی تو چشام اون لحظه زیباترین لحظه زندگیمه که حاضر نیستم حتی در اوج خستگی با هیچ چیز دیگه ای عوضش کنم... خلاصه اینکه کنجد مامان حسابی عاشقتم ....![]()

هرروز از روز قبل شیرین تر می شی و هرچه که میگذره من حس می کنم نمی تونم بدون تو زندگی کنم و با خودم میگم کاش خیلی زود تر از اینها تو رو به زندگیم دعوت کرده بودم ، وقتی از سرکار میام و تو رو بغل میکنم احساس می کنم خوشبخت ترین زن روی زمینم
این روزا هر روز که چه عرض کنم هر ساعت از خودت یه شیرین کاری جدیدی نشون میدی ... کلیه کابینت ها چه خونی مامانی چه خونه خودمون که از دست آسایش ندارن قابلمه ها و قاشق چنگالا در حسرت یه لحظه آرامش هستند از دست تو
وقتی وارد خونه خودمون میشیم اولین کاری که میکنی اینه که میری سراغ میز تلویزیون ریسیور رو از سرجاش میندازی پایین و فیشش رو میکشی بیرون بعد میری سراغ وسایل دیگه
عاشق میوه خوردنی و از میوه ها سیب ، موز، و انار رو خیلی دوست داری و اصلا نمیتونی در مقابلشون مقاومت کنی
این روزا کم کم دیگه دوست داری خودت بدون کمک دیگران بایستی ولی هنوز کاملا تعادل نداری و به شدت تلاش میکنی واسه راه رفتن ، البته راحت با کمک مبل و پشتی راه میری
واسه حرف زدن هم تموم تلاشت رو میکنی و بابا ، به به، مم، جیز(درمورد چیزای داغ) رو خیلی خوب میگی
خلاصه اینکه حسابی منو مشغول خودت کردی و توی این یک سال که تو پا به زندگی ما گذاشتی خیلی زندگی واسم متفاوت شده یه جورایی شدی تموم زندگی من در مورد هر کاری که میخوام تصمیم بگیرم باید با احوالات شما هماهنگ کنم.


اندر احوالات گل پسرم.... 

